چقدرخوبه که تو هستی
این روزها خیلی خسته ام. خسته و دلگیر. از آدمها. از جایی که زندگی میکنم و اسمشه که مسلمانی هست ولی نیست. انگار که وجدان، انسانیت، تعهد، عدالت وحق مفاهیمی هستند که دیگه نمیتونی جایی ببینی شاید فقط توی کتابها و نوشته هاو ....
بگذریم نمیخوام از این چیزها بنویسم ولی مجبور بودم چون رو دوشم خیلی سنگینی میکنه. آدمهایی که با زد و بند کارشون را جلو میبرن موفقند و اگه بخوای از راه راست جلو بری همیشه عقبی. چرا اینجوریه نمیدونم. حتی حکمتش را هم نمیدونم و نمیتونم بفهمم.. تمام چیزایی که گفتم به کارم مربوط میشه و متاسفانه در جامعه دکتر ها و اساتید دانشگاه که به اصطلاح آدمهای روشنفکری هستند هم از این دست مسائل پر تا پر میبینی. و متاسفم از اینکه کسی را بهش میگن دکتر که از هزار تا فرد کوچه بازاری سطحش پایین تره.
اما تو این اوضاع و احوال خراب مملکت چه خوبه که تو هستی "هوراد عزیزم" و این از هر چیزی برای من ارزشمندتره.
اگه از احوالات چهارده ماهگیت بخوام بگم از 17 اردیبهشت تا الان دوبار مریض شدی که هر دو بار هم ویروسی بوده. دفعه اول مامان بابام اومده بودند تهران که دیدم هر چی میخوری استفراغ میکنی من فکر که دکترت گفت عفونت ویروسیه که البته چند روز قبلش هم خودم به همین مسئله گرفتارشده بودم. نمیدونم شاید واسه غذای بیرون بوده. خلاصه مامان بابام یک هفته ای اینجا بودن و تو اون شرایط خیلی هم خوب بود که کمکم کردن.
خلاصه هنوز مدتی نگذشته بود که خوب شدی. دوباره چند روز پیش دیدم اسهال داری و بی اشتهایی شدید که فکر میکردم واسه دندونته چون دندان هشتمت هم در اومده( از دندانهای پایین)رفتیم دکتر که باز گفت ویروسیه و احتمالا دست آلوده توی دهنت کردی. خدا رحم کرده من اینقدر رعایت میکنم. نمیدونم دیگه چکار باید کرد. فکر کنم هر چقدر وسواس بخرج بدیم بدتره. امروز خیلی وضعیتت بهتر شده ولی خوب معده ات هنوز ضعیفه. راستی نیما هم چند روزیه اومده تهران واسه دیدن شما و فردا شب داره برمیگرده. سه شنبه تولد من بود که با مامان مریم و نیما و من و بابا و شما رفتیم پدیده شاندیز. شما هم حسابی واسه خودت راه رفتی. دیگه راه رفتنت خیلی خوب شده ولی هنوز کاملا نمیتونی کنترل داشته باشی بخصوص که بجای راه رفتن بیشتر میدوی. نیما یه شلوارک خوشگل واست هدیه آورده. درضمن رضا هم امروز صبح رفت زنجان واسه کنفرانس دعوت شده بود برای سخنرانی . و انشالا فردا شب برمیگرده.
شما هم که دیگه حسابی شیرین کاری میکنی و دل همه را میبری با اون موهای خوشکل بلند که پشت سرت حلقه حلقه شده و دلم نمیاد کوتاهشون کنم.
حروف انگلیسی را میذارم جلوت و حرف "دی" انگلیسی را که کاملا میشناسی و میگی. و بطور کلی متوجه تفاوت نوشتار فارسی و انگلیسی میشی. روی شلوارک رضا حروف انگلیسی بود بهش اشاره کردی و گفتی "دی" که من مات مونده بودم.
یه چیز دیگه میگیم مامان را بغل کن دستات رو حلقه میکنی دور گردنم..الهی فدای دستای شما بشم من.
میگم مامان را بوس کن فقط لبت را میذاری روی صورت من..ای عزیز دلم
به ماژیک و نقاشی بیش از قبل علاقه نشون میدی..
راستی کلی واسه این کارگاههای مادر و کودک تحقیق کردم که در نهایت یه جایی را انتخاب کردم البته هنوز قطعی نیست بایستی جاش را برم ببینم
بهتره دیگه برم. این مسائلی که اخیرا واسه کارم پیش اومده بدجوری انرژی ام را تحلیل برده
شاید بهتره بگم خدایا همه چیز را میسپارم دست خودت. خودت درستش کن.....
روز شمار وبلاگت نشون میده که شما فردا 15 ماهه میشی
پانزده ماهگیت مبارک عزیزم


چقدرخوبه که تو هستی 
