هوراد جونيهوراد جوني، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

مینویسم برای عزیزترینم

نیم سالگی آقا کوچولوی من

هوراد جون نیم ساله شد. تو این مدت سرم شلوغ بود و نتونستم بیام اینجا. مامان بابای من از اصفهان اومده بودند و تا فردا هم مهمون ما هستند. هر چند بخاطر شرایط هوراد جون که همیشه باید در سکوت بخوابه فکر کنم بهشون سخت گذشت. متاسفانه هوراد در ساعت مشخصی باید بخوابه و موقع خواب هم معمولا گریه زاری راه میندازه و بابایی اش باید کلی رو دست توی حیاط و این اتاق و اون اتاق راش ببره تا بخوابه. قلق خوابش را هم بابایی اش میدونه. خلاصه ما هر شب از ساعت های ٨-٩ کارمون همینه و مهمون هم که واسمون بیاد طبعا سختش میشه. بهر حال ازشون ممنونم چون کلی به من کمک کردن. هوراد ١١ شهریور نیم ساله شد و ما دو سه روز قبلش یه جشن کوچولو واسش گرفتیم با حضور خانواده من و رضا و فر...
27 شهريور 1392

از کارات بگم

هوراد جون کم کم داره به پایان هفت ماهگی نزدیک میشه امروز٢٤ شهریور ٩٢ است و هوراد ١١ مهر ٧ ماهش تموم میشه. زیاد دوس ندارم واسه هر ماه کیک واسش بگیرم . به نظرم کار بی مزه ایه. چون قشنگیه این کار یک باره و اونم سالگرد تولدش. شش ماهگیش هم کیک گرفتم چون قصل جدیدی از زندگیش با شروع غذای کمکی شروع میشد.  این روزا هورادجونی خیلی شیرین شده.  هنوز چهار دست و پا نمیره ولی خیلی تلاش میکنه و رو زانوهاش بلند میشه. علاقه عجیبی به آویز بالای تختش داره و براش تکراری نیس. بخصوص که وقتی میبریمش نزدیک آویز میخواد بکتدش و بیشتر هم به مرکز آویز جایی که دم و دستگاه باتریشه توجه داره و نه به عروسکا. عکسای خرس پو و دوستاش را که روی دیوار چسبوندم را هم با...
27 شهريور 1392

واکسن شش ماهگی

عجب واکسنیه این شش ماهگی. قبل از زدن واکسن اصلا ذهنیت بدی از اون نداشتم و فکر میکردم مثل دو و چهار ماهگیه. روز پنجشنبه رفتیم واکسن را زدیم و اومدیم خونه. تا 5-6ساعت اتفاقی نیفتاد ولی بعد اون تب شروع شد و تا شب به 39 درجه هم رسید و ما مردیم و زنده شدیم . استامینوفن هم کارساز نبود و پاشویه را شروع کردیم . مامان بابا و نگین هم اینجا بودن. تبش قابل کنترل نبود و ما سعی داشتیم بالاتر نره. تا صبح کارمون همین بود. فرداش کمی بهتر شد ولی دوباره شروع به بالا رفتن کرد. هورادی من کلی زجر کشید. روز جمهع هم همچنان تب ادامه داشت. بعداز ظهر جمعه مامان اینا رفتند اصفهان. و ما دوباره تا صبح تبش را چک میکردیم .امیدوار بودم شنبه وضه بهتر بشه البته تب اومد رو 38 ...
19 شهريور 1392

شروع غذای کمکی

ما از دیروز غذای کمکی هوراد را شروع کردیم. 22مرداد که رفتیم دکتر وزنش 7450 بود و در عرض دو هفته 150 -160 گرم اضافه کرده بود. چون تو طول روز بعضی موقع ها احساس میکردم شی ر بیشتر میخواد دکتر گفت میتونی 2 هفته زودتر غذای کمکی را شروع کنی و اشکال نداره ولی من باز هم یک هفته صبر کردم و از دیروز یعنی 172 روزگی هورادی  یعنی یک هفته زودتر از موعد غذاش را شروع کردم ( غذای کمکی بایستی از 180 روزگی شروع بشه)با فرنی که البته خیلی هم دوست نداشت. امروز بیشتر از دیروز خورد که البته این طبیعیه و کم کم عادت میکنه. این روزا غر زدنش تو طول روز زیاد شده و خیلی زود حوصله اش سر میره و دوست داره که خیلی باهاش بازی کنیم. یک سری کتاب هست واسه تقویت هوش نوزاد که...
30 مرداد 1392

پایان پنج ماهگی پسرم

امروز پنج ماهت تمام شد و وارد ماه ششم شدی. دیروز واسه چکاپ بردیمت دکتر که خدا را شکر همه چیز خوب بود.البته دکتر موافق شروع غذای کمکی نبود و قرار شد پایان شش ماهگی غذا را شروع کنیم. امروز هم رفتیم آتلیه هیمن و خلاصه کلی خسته شدی و ما هم کلی ادا اصول در آوردیم تا بخندی. و انصافا هم کادر آتلیه خیلی زحمت کشیدن و دلسوزانه کار کردن. انشالا عکسات که آماده شد میذارم روی وبلاگت. باز هم شروع شش ماهگیت مبارک خوشگل مامانی   ...
10 مرداد 1392

آرزوی آقا هوراد

عزیز دل هوراد جونم در سن چهار ماه و پانزده روزگی وقتی تازه از خواب پا شده بودی برای اولین بار پاهات را تا دهنت بالا آوردی و شروع به خوردن انگشت پات کردی که بسیار جالب و با مزه بود . از مدتها پیش غلت میزدی ولی حالا دیگه زیاد حتی توی خواب هم این کار رو انجام میدی (بعضی مواقع که روی زمین میذاریمت به چپ و راست هم خودت را میکشونی) در ضمن تلاشت برای پا شدن و نشستن بیشتر شده و خوب به نسبت قبل بیشتر هم سرت را بالا میاری توی کالسکه که باشی که دیگه تا کمر پا میشی. این قدر این کار را تکرار میکنی که آدم دلش میسوزه چون خیلی انرژی صرف میکنی. ولی اراده ات را تحسین میکنم.خوشکل نازم فکر کنم تنها آرزوت اینه که از جات بلند شی. روزی که پا شدی بای...
3 مرداد 1392